محمد بن حسين رازي

29

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

جملهء دنيا هيچ . . . داخل دنيا نماند الا كه در قبضهء وى است به طوع به فرمان خداى تعالى . آمنه گفت : من عجب مانده بودم ، سه كس را ديدم پنداشتم كه آفتاب طلوع خواهد كرد از رويهاى ايشان ، در دست يكى ابريقى سيمين‌بوى چون بوى مشك از آن مىآمد . و در دست ديگرى طشتى از زمرد سبز چهار گوشه بر آن بر هر گوشه درى اسفيد ، و قايلى گفت : اين دنياست شرق و غرب و بر و بحر فرا گرفت و كعبه را به خداى كعبه و بارى تعالى قبله و مسكن او كند . و در دست سيوم حرير اسفيد پيچيده آن را باز كرد و خاتمى از آنجا بيرون آورد كه چشمها در آن متحير بماند . پس پسر را برگرفتند و من مىنگريستم صاحب طشت او را بشست بدان آب ابريق هفت بار . پس ميان هر دو كتف وى مهر كرد و در حرير پيچيد و رشته‌اى از مشك اذفر برو بگردانيد ، آنگه او را ساعتى در ميان بالهاى خود گرفت . ابن عباس گفت او رضوان بود ، خازن بهشت . آمنه گفت : در گوش او سخن بسيار بگفت من فهم نمىكردم و بوسه بر ميان هر دو ابروى وى داد و گفت : بشارت باد ترا اى محمد كه علم هيچ نبى نماند الا كه به تو دادند ، و علم تو [ 573 پ ] از آن ايشان بيشتر ، و تو از همه شجاع‌تر ، كليدهاى نصرت با تو ، ترس و رعب در پوشانيدند . هيچ كس ذكر تو نشنود الا كه دل او ترسناك باشد . مردى بيامد و دهان بر دهان وى نهاد و چيزى در دهان وى مىريخت چنان كه كبوتر بچه را دانه دهد . من نظر به پسر كردم اشارت مىكرد و مىگفت زيادت كن . ساعتى چند دانه مىداد و گفت : بشارت باد ترا كه حلم هيچ نبى نبود الا به تو دادند ، پس او را برگرفت و از من غايب شد ، دل من بىقرار شد و من مدهوش گشتم ، گفتم ويل بر قريش باد ! جمله بمردند و من درين شب مىبينم كه اين همه با پسر من ميكنند هيچ كس نزديك من نمىآيد . پس ناگاه ديدم كه او او را با من آوردند مثل ماه شب چهارده و بوى همچون مشك ازو مىآمد و مىگفت